خرید بک لینک
سینا یه دستشو مشت کرد و آورد جلو دست دیگه شو ،دستمو گرفت با دستی که مشت کرده بود ، به دستم مشت زدو با دستی که دستمو گرفته بود ، بالا تر برد و نزدیک لبهاش و ... بوسید همینجوری داشتم نگاه میکردمگفت اینا یعنی هم رفیق هستی هم عشق باورش کردمدوباره دلم لرزید باید بگذره ... یاید سمانه بفهمه چقد بزرگ تر شده پ . ن : یه چیزی رو میدونم. ذره ای حس کنم شبیه به تجربه ی قبلمه ، رهاش میکنم. مطمئنم. من یه بار مردم. دیگه سر عشق نخواهم مرد ...۱۹ بهمن سال ۱۳۹۹۴:۱۸ بامداد

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:09

حلال یا حرام ؟! مسئله این است ! اومده کامنت گذاشته عشقت رسمیه یا نه ؟!اگه رسمی نست سیر میشه میره ها !!!ما رسمیاشم دیدیمرسمی شد و سیر شد و رفت به هیچ کجای مبارکشم نبود !لذت بردن تنها چیزیه که الان بهش فکر میکنمچه سیر بشم . چه سیر نشمچه بمونه . چه نمونه .اگه قرار باشه با محبت فراوان ، یکی بره ! همون بهتر که برهپ.ن : کیک تو یخچال خراب نشه ؟!!! دو روز گذشت از تولد ش

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:09

24 بهمن ۱۳۹۹

رفت دفتر و منم رفتم‌‌یک‌ساعت اول خیلی خوب بود.

گفتیم و خندیدیم. یهو‌رد‌داد. بی دلیل ‌‌‌‌. هیچی نشد. هیچ اتفاقی نیفتاد.

یهو حرف نزد و اخماش رف توو هم و هر چی گفتم چیشده‌ هیچی نگفت.

خستم‌‌ کرد. اومدم پایین و بی خداحافظی زدم بیرون.

به سختی اسنپ‌ گرفتم و برگشتم‌خونه. دیگه کاریش ندارم . هیچوقت

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:09

صفحه بندی